تبليغاتX
1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> به امید تولدهای هر روزه

اولین هزار دونه های برف دارن میبارن.خیلی قشنگن.مثل اوضاع من .وقتی یادم میاد که مثلا پارسال این موقع چقدر بد بودم با تمام دلیل های مربوط به خودش   نمیتونم بگم خنده ام میگیره اما میتونم بگم اونقدری حسم بزرگ شده که اون دلایل الان هیچ اثری ندارن.واقعا که هیشکی تو این دنیا نمیتونه بزرگترین خدمتها و کمکها رو به آدم بکنه مگر خودش به خودش!حتی اگه این کمک یه ریسک بزرگ باشه!

محرم وصفر که میرسه تعطیلی کارم هم شروع میشه تا اولین فرصتی که بشه عروسی و مهمونی گرفت.تا اون موقع فرصت دارم ایده های جدید جمع کنم.

وقتی دقت میکنم میبینم کل زندگی من در عین بینظمی یه نظمی داره کهبر حسب  تمام اتفاقات غیر قابل پیش بینی تو زندگیم برنامه ریزی شده!

۲سال فرصت نامزدی تا از لحاظ روحی آماده بشم

درست سر موقع سرو کله پسرم پیدا شده و تو بهار (بهترین موقع سال)متولد میشه

تعطیلی اجباری کارم مصادف میشه با سنگین شدنم

اگه قرار باشه خونه رو عوض کنیم تو بهترین م.قعیت روحی قراره انجام بشه.چون الان نفس عوض کردن خونه اهمیتی نداره.اگه بشه خوبه اگه نشه هم عیبی نداره

شرایط کاریم تو این مدت به ثبات میرسن و یه عالمه تجربه واسه وقتی که لازم تره جمع میکنیم

و هزاران دلیل موجه دیگه که شاید هنوز من ازشون خبر ندارم اما تو متن زندگیم وجود دارن

خلاصههههههههههههههههههههههههههه

من کاملا احساس آرامش و خوشبختی میکنم

+ نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط نینا |

امروزم با اتفاقات مخصوص به خودش گذشت

 
اتفاقاتی که خیلی خیلی تو زندگیه شخصیه من مهم بودن و مستقیم با روحیاتم ارتباط داشتن
شاید هیچوقت تا به حال احساس سبکی  به این حد نکرده بودم
به هیچ عنوان قصد آزار کسی رو نداشتم و ندارم.اما همیشه این مسئله آزارم میداد که یه نفر تا چه حد میتونه خودخواه و خودپرست باشه!شاید دلیل کافی نداشتم تا به خودم اثبات کنم .اما تو این چند روز اونقدری دلیل و مدرک گیرم اومد که آرامش به دلم برگرده.چنان آرامش با ارزشی که به شنیدن چند تا تهدید می ارزید!هرچند اگه عملی هم بشن این تهدیدها باز من خوشبختم.چون الان بعد از 2 سال و اندی خانواده ایی دارم که واسه قشنگتر شدن روز به روزش زحمت کشیدم
  مبارزه کردم
  اذیت شدم
 کوچیک شدم
  آبروم به خطر افتاد
 سکوت کردم
 صبر کردم
بالاخره به اون حس وحالی که میخواستم از ته دل رسیدم.
وای چه حالی دارم!
اونقدر اتفاقات این چند روز واسم مهم و نتیجه بخش بودن که اصلا نمیدونم چه طور ثبتشون کنم
به نظرم اگه بتونی از ته دل و با تمام وجود یه عشق کور و مزخرف رو تو وجودت خفه کنی یه قدم خیلییییییییییییی گنده واسه پیشرفت زندگیت برداشتی.
هدفم آزار دادن کسی نبود. تنها کشتن این یه سری احساسات پوچ تو وجودم  بود که حتی اینکار رو هم سعی کردم صادقانه  انجام بدم.بدون هیچ برنامه ریزی و نقشه و قصد قبلی.گذاشتم خودش بهم ثابت کنه که چه حقیر بوده که حتی حالا هم که عاشق شده و این عشق دیوونه اش کرده جرات به دست آوردن عشقش رو نداره!گذاشتم اون بتی که ازش داشتم چنان بشکنه که تکه هاش هم قابل دیدن نباشه.بالاخره اون قشنگیت واسم کمرنگ شد و میشه گفت به کلی از بین رفته. بازم ممنونم ازت.

میدونم که خیلی زود همه ماجرارو واسه عشق و بهترین دوستم تعریف میکنم تا حتی این شخصیترین قضیه رو هم ازش مخفی نگه ندارم و چیز پنهونی تو زندگیمون نباشه.آخ که من عاشق این طور صادقانه زندگی کردن با آدمای صادقم که قدر زر زرگر شناسد

(خوابم تعبیر شد:دیدم تو بهشتم همراه آنا.اما هر کدوم تو  بهشت مخصوص خودمون بودیم)
قراره یه پسر کوچولو به دنیا بیارم!هنوز حس و حال مادری نیومده سراغم.یعنی هنوز وقت نکردم!
میدونم که حسابی خوشقدمی!شایدم اسمت رو گذاشتم خوشقدم خان!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط نینا |

وقتی با شادیهات شاد

وقتی با یه ذره ناراحتیت غم دنیا میشینه رو صورتش

پس حتما عاشقته

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط نینا |

امروز شاید بهترین روز زندگیم باشه

چون از ته ته دلم احساس خوشبختی میکنم.پر از انگیزه ام و یه عالمه فکرای قشنگ هجوم آوردن به مغزم.وقتی میبینم که رفته رفته دیگه اون بحرانهام دارن ته میکشن و از وجودم خالی میشن.

کافیه فقط به مفهوم واقعی عشق پی ببری تا راحت عاشق نشی و اگه شدی به پاش همه جوره وایستی

کافیه مطمئن شی طرف اصلا ارزشش رو داشته یا نه

اصلا چیزی به غیر از خودپرستی بلده یا نه

کافیه خودت رو اول خوب خوب بشناسی بعد سعی کنی طرفت رو خوب خوب بشناسی

کافیه که به اشتباهت از ته دل پی ببری

و بدونی که تمام این سالها تنها داشتی تاوان اشتباهت رو میدادی

و بدونی که بالاخره تموم شد

بالاخره خلاص شدی

پی بردن به اشتباه خودش آغاز موفقییته

و بالاخره به این مسئله برسی که زندگی رو با تمام خاطرات خاک خورده اش با تمام بدیها و خوبیها با تمام شکستها و تمام لحظه هاش بپذیری و پیش ببریش

دوست دارم وفا جون

امیدوارم این نی نی هر روز قدم مثبت تری رو تو زندگیم باعث شه

شاید خودم هم نتونم باور کنم اما دیروز با تمام وجود سر وفا داد زدم که خیلییییییییییی دوسش دارم.چون از ته دل به قشنگیهای دلش پی بردم.شاید راه پی بردن به این موضوع رو کسی دوست نداشته باشه یا تقبیهش کنه یا حتی بعدها بهم لطمه بزنه اما همگیه اینا می ارزید برای چند ساعت عاشقی کردن با وفا.

دیشب برای آخرین بار تمام حرفای قلنبه ته دلم رو که زندگی رو ازم گرفته بودن تف کردم بیرون.

واقعا به این وضعببت احتیاج داشتم تا با آسودگی بتونم نی نی کوچولوم رو بزرگ کنم

بتونم با آرامش باهاش درد دل کنم

مواظبش باشم تا گیر آدمایی که منو آزار دادن نیافته

بتونه راحتتر از من با مشکلاتش کنار بیاد

آدم بدا رو از آدم خوبا تشخیص بده

با احساساتش راحت تر کنار بیاد

خودش رو خوب بشناسه

صبوری رو از باباش یاد بگیره

و یه عالمه چیزای قشنگتر دیگه تا بتونه از زندگی لذت ببره حتی اگه خیلیها دشمنی کنن باهاش

فعلا............

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط نینا |

گاهی بعضی ادمها تنها به این دلیل وجود دارن تا تو قدر یه سری دیگه از آدمها رو بدونی

در واقع من خاصیتی غیر از این واسشون نمیتونم تصور کنم

دیروز روز بزرگی تو زندگی من بودم

تو زندگی کاملا خصوصی خود خودم

مواجه شدن با اصل واقعیتها

چه راه حل خوب و سر راستیه!احتیاج به یه بنیه قوی از لحاظ روحی میخواد که تو این مدت وفا تو به وجود اومدنش خیلی بهم کمک کرده

امیدوارم آروم آروم به اون چیزی که اون ته تهای دلم میخوامش برسم

دوست دارم این فضا واسم موندگار و پایدار باشه

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط نینا |

هنوزم برام قشنگی حتی اگه هنوز با قاطعییت بگم خودخواهترین فرد دنیایی

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط نینا |

واااااااااااااااااااای عجب روزی بود امروز

تمام بتها رو شکستم

خودم وخیالم رو راحت کردم

بزرگ شدم

مینویسم

به زودی

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط نینا |

 

 

 

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط نینا |

پاره ای اوقات چنان تلخ می شوم که حتا قادر نیستم در آیینه خودم را نگاه کنم.

پاره ای اوقات چنان سر خوشم که همه اطرافیانم سرزنده می شوند.

از این پاره پاره ها در زندگی ام چنان فراوان شده است که می خواهم خیاطی یاد بگیرم.

--------------------------------------------------------------

زندگی کسالت بار را فقط می توان با خواب سپری کرد.

                                                                  شلمان

-------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط نینا |

امشب اولين افطاريي رو كنار آنا و حاجي ننه و ائلي جون تو خونه نقليمون گذرونديم

ديشب كه دعوتشون ميكردم اول ناز و قميش ميومدن اما همين كه گفتم كله پاچه رو از دست ميدين هااااااااااااااااا!!!!!!بلاتفاق گفتن پايه ايم

خودم خواستم دير تر زنگ يزنم صبح بهشون تا بيشتر كارها رو تموم كنم بعد.اما حيووني آنا ديدم طرفاي ۱۱ زنگ زده ميگه پس چرا نتماسيدي،حوصله ام سر رفته ميخوام برم خونه خاله!!!گفتم بدو بيا با هم سفره رو ميچينيم.فرااااوان كار كرديم.حاجي ننه به محض اينكه اومد نشست كنار سكوي آشپزخونه و گفت يالا سبزي ها رو بيار واست پاك كنم.با اينكه ۸۰ سالشه اما ماشالله چون فوقالعاده باغيرت،هنوز هم يه عالمه كار از دستش بر مياد .خوشبحالش

قيقناق رو به عنوان دسر مخصوص كله پاچه(چون كله پاچه سرديه و قيقناق گرمي) درست كرديم.با اينكه اولش همه اعتراض كردنكه سفره رو بتدازيم زمين، اما سر ميز غذاها سرو شدن به نحو احسنت آخرش هم همه راضي بودن و هيشكي پادرد نگرفت.چند تا هم عكس خوشگل از اولين افطاري اين خونه گرفتيم.

يواش يواش روال كارها داره دستم مياد

اول صبحي زياد وضع جيبمون خوب نبود.اما همينكه وفا متوجه شده من چقدر از بابت اين جور مسائل عذاب ميكشم(دست خودم نيس افتضاح ميشم)نذاشت امروز اذيت شم.خلاصه سنگ تموم گذاشته عزيزم.مم يادم نرفت و حسابي ازش تشكر كردم

اما واقعا اينجوري نميشه من اصلانميتونم با  اين شرايط خودم رو وفق بدم.هر چه زودتر بايد واسه خودم كار و كاسبي راه بندازم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط نینا |